(سخنرانی هومر آبراميان در يکی از نشست های ماهيانه با جوانان سيدني)
با درود و آفرين، و آرزوی بهروزی و پيروزی برای ملت ايران، و آرزوی ديرزيوی همراه
با بهترين شادمانی برای شـــــــما ياران خوبی که امروز هم مانند نشست های پيشين از
راههای دور و نزديک برای گفت و شنود با اين کمترين، پيرامون تـــاريخ و فرهـــنگ و
شهريگری ايرانی در اينجا گرد آمده ايد.
گاهی از سوی برخی ازيارانی که کم و بيش با آنچه که در اين نشستها می گذرد آگاهی
دارند، گفته می شود که ما و شما با عربها سر جنگ داريم !! و برای نشان دادن بيگناهی
تازيان بی درنگ بسراغ ام کلثوم، و فريد اترش، و حسنين هيکل، و رشيد ميــمونی، و
نوال سعداوی، و ابن خلدون و ديگر فرزانگان مصری و سوری وتونسی و الجزايری و اردنی و
لبنانی و فلسطينی می روند، و می خـــواهند بزور بما بباورانند که ما با اينها سرجنگ
داريم !! .
من در نشستی که دو هفته پيش در همين تالار داشتيم گفتم، و امروز يکبار ديگر می
گويم که ما بهيچ روی نه با عرب سر جنگ داريم و نا با عرب زبانان . در همين جا شايان
ياد آوری است که بيشترين شمار مردمی که امروز بنا درست عرب ناميده می شوند عرب
نيستند، مردمان مصر و سوريه، وابسته به يک فرهنگ بسيار کهن، و پر باری هستند که
جهان امروز بسياری از دارشهای های خود را به آنان بدهکار است، شور بختانه مردمی با
چنين پيشينه درخشان فرهنگی، بدست تازيان بيابانگرد شکسته شدند، آيينها ی شهريگری و
فرهنگ پربارشان بتاراج رفت و زبان عربی بزور شمشير بر آنان پذيرانده شد، اينها عرب
زبان شدند اما عرب نيستند . روزی از حسنين هيکل، فرزانه بزرگ نام مصری پرسيدند: چرا
شما مصريان با آن پيشينيه پر بار فرهنگی عرب زبان شديد ؟ شما که عرب نيستيد،، گفت:
برای اينکه ما فردوسی نداشتيم...،
هنرمندانی مانند ام کلثوم و فريد اترش که خنيای عربی را در جهان بلند آوازه کردند،
هنر آنان نه با عرب کاری دارد و نه با اسلام سر سازگاری، همچنين است در مورد سوريه
و اردن و لبنان و فلسطين، سرزمينهای کهنسالی که سده های بسيار پيش از ابراهيم، بوی
خوش فرهنگ در جهان پيرامون خود می پراکندند.
ابراهيم که پدر بزرگ اعراب و اسراييل، وپدر بزرگ سه دين بزرگ سامی است از”اور
کلده”بيرون شد و بسوی سرزمين فلسطينيان کوچيد .”اور”شهری بود در همين عراق کنونی
يا”ميانرودان”که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود، برج بابل در کنار همين شهر بنا
گرديده بود و کيهان شناسان بابلی و کلدانی از فراز آن به پژو هش در کار کيهان می
نشستند، همه اين داده های تاريخی نشان ميدهند که مردمی که امروزه عرب ناميده می
شوند، بزور شمشيرتازيان”عرب زبان”شدند اما”عرب تبار”نيستند و ريشه ی عربی ندارند،
بنا بر اين ما با هيچکدامينشان نه تنها سر جنگ نداريم بلکه همدردی هم می کنيم، ما
مردم فلسطين را بهمان اندازه ارج می گذاريم که اسراييليان را، مگر پدران ما نبودند
که زير فرمانروايی آزاده مردی بنام کوروش بزرگ، يهوديان را از زير اسارت ننگين
بابليان رهايی بخشيديدند و خانه های افتاده شان را بنا کردند و پايگاه انسانيشان را
به آنا ن باز گردانيدند، ما بر پايه آموزشهای زرتشت پاک که آموزگار و راهبر ماست،
هر ملتی را تکه ای از هستی اينجهانی می شناسيم و همه جهان را دوست می داريم و در
پاسداری و نو سازی و بهسازی آن می کوشيم، ما با هيچيک از مردم جهان سر جنگ نداريم و
آغوش مهر و دوستی ما بروی همه جهانيان باز است، از سپيد و سياه و سرخ و زرد و عرب و
روس و انگليس و يهودی و فلسطينی و همه و همه را ارج می گذاريم،... جنگ بی امان ما
با دژمنشی ها و دژاند يشی هاست نه با مردم، ما با خرافاتی که 1400 سال است پر و بال
انديشه ايرانی را ببند کشيده اند می جنگيم نه با عرب زبانان، ما با انديشه صهيونيزم
می ستيزيم نه با هم ميهنان خوب يهودی و يا يهوديان خوب جهان، ما با خرافه گرايی و
پنداربافيهای بيمارگونه ی کليسا می ستيزيم نه با هم ميهنان خوب مسيحی و يا مسيحيان
خوب جهان، ما با انديشه واپسگرايی می جنگيم که 1400 سال است ميهن ما را دچار روزگار
بد هنجار کرده است، نه با عربها يا مسلمانان جهان، اين نکته ای بود که من شايسته
ديدم در همين آغاز سخن با شما ياران خوبم در ميان بگذارم تا آن ياوه ها را بها
ندهيد و اين بدانيد که ايراندوستی ما بهيچ روی به معنی دشمن شماری و خوار داشت
ديگران نيست .
من امشب بر آنم تا پيرامون جستار اسلام پذيری ايرانيان با شما سخن بگويم، اگر چه
سخن اندکی بدرازا خواهد رفت اما با شکيبايی ويژه ای که در شما سراغ دارم، بخود
اميدواری می دهم که امروز هم با همان شکيبايی پذيرای سخنانم خواهيد بود.
بسيار گفته اند و نوشته اند و هاه... می گويند و می نويسند که در کار پذيراندن
اسلام به ايرانيان هيچ فشاری در کار نبوده است !!! بلکه اين ايرانيان بودند که خسته
از ستم پادشاهان”خود کامه”و نظام طبقاتی دوره ساسانی و بی بهره بودن از زمينه های
شايان فرهنگی، تا فراخوان اسلام را شنيدند ”به معنويت آن پی بردند و با آغوش باز به
پيشباز آن شتافتند !!!”.
گروهی از پژوهشگران هم بگمان اينکه:”فرهنگ ايرانی از بنياد يک فرهنگ دينی بوده است
؟؟”گسترش اسلام در ايران را (امری طبيعی و ناگزير) بشمار آورده اند ...!!!، و گروهی
ديگر مانند علی شريعتی نيز بر اين باورند که: “وجود فساد و تبعيض های طبقاتی در
جامعه و نفرت مردم از رژيم ساسانی و روحانيون زرتشتی، باعث شد تا ايرانيان، اسلام
را با آغوش باز بپذيرند ... بطوريکه ايرانی بعد از برخورد با اسلام اوليه احساس کرد
که دين اسلام همان گمشده ای است که بدنبالش می گشته است ... برای همين مذهب خودش را
ول کرد، مليت خودش را ول کرد، سنت های خودش را ول کرد، و بطرف اسلام رفت .” (علی
شريعتی، علی وحيات بارورش پس از مرگ، رويه های 417 و 434)
مرتضی مطهری در نوشته ای زير نام”خدمات متقابل اسلام و ايران”می نويسد: ”... اسلام
برای ايران و ايرانی در حکم غذای مطبوعی بود که به حلق گرسنه ای فرو رود يا آب
گوارايی که بکام تشنه ای ريخته شود”.
در مورد زبان های ايرانی هم در هما نجا می نويسد:”همه سخنان پيرامون کتاب سوزی ها
و کوشش تازيان برای اينکه مردم ايران زبان خود را ترک کنند وهم و خيال و غرض و مرض
است !!! زيبايی و جاذبه لفظی و معنوی قران و تعليمات جهان و طنی آن دست به دست هم
داد که همه مسلمانان اين تحفه آسمانی را با اينهمه لطف، از آن خود بدانند و مجذوب
زبان قران گردند و زبان اصلی خويش را به طاق فراموشی بسپارند ... منحصر به ايرانيان
نبود که زبان قديم خويش را پس از آشنايی با نغمه آسمانی قران فراموش کردند، همه ملل
گرونده به اسلام چنين شدند !!!..”و ادامه می دهد :”... مگر کسی ايرانيان را مجبور
کرده بود که بزبان عربی شاهکار خلق کنند ؟ ... آيا اين عيب است بر ايرانيان که پس
از آشنايی با زبانی که اعجاز الهی را در آن يافتند و آن را متعلق به هيچ قومی نمی
دانستند و آن را زبان يک کتاب می دانستند، به آن گرويدند و آن را تقويت کردند و پس
از دو سه قرن از آميختن لغات و معانی آن با زبان قديم ايرانی، زبان شيرين و لطيف
امروز فارسی را ساختند ؟”. در اين بخش از سخن خود خواهم کوشيد که گوشه هايی از
اينگونه جاذبه ها را که سبب شدند ايرانيان و بسياری ملل ديگر فرهنگ و زبان و آيين
خود را به طاق فراموشی بسپارند و به زبان و دين تازی بگروند نشانتان دهم .
اما پيش از آن پروانه بدهيد در همين جا نگاهی به گردباد ويرانگری که از يورش همين
تازی پرست ايران ستيز، يعنی مرتضی مطهری، به فر و فرهنگ ايرانزمين بر خاسته است،
بيندازيم و سپس سخن را ادامه دهيم.
مطهری در روز سيزدهم فروردينماه 1349 در يورش به آيينهای نوروزی، زردآبش را
بدينگونه بالا می آورد که :
“... پس شما بايد بگوييد که الحمدالله در روز نحس قرار نگرفته ايم، اتفاقا بايد
بدانيم که الان تمام روزهای ما نحس هست ! روز اول فروردينماه هم نحس است !! بين روز
اول و دوم و سوم و چهارم فروردين، دوازدهم و سيزدهم فروردين هم نحس است ! ما از اين
نحس بايد خارج بشيم ! چه بايد بکنيم ؟، بريم بيرون سبزه ها را گره بزنيم از نحسی
خارج می شيم ؟ با سمنو پختن از نحسی خارج می شيم ؟ با پهن کردن سفره هفت سين از
نحسی خارج ميشيم ؟ بيچاره بد بخت ! چرا خانه ات را ول می کنی ميری بيرون، از اين
کارهای زشت بيا بيرون !! از اين عادت زشت بيرون بيا، از اين حرکات زشت !! خودت خارج
شو ! تا از نحوسات بيای بيرون ! از اين حرکات زشت و کثيف و پليد که به آن گرفتار
هستی خارج شو تا از نحوست بيای بيرون ! سيزده چه گناهی دارد ؟ از سمنو چه کاری
ساخته است ؟ از سبزه و هفت سين چه کاری ساخته است ؟ بخدا ننگ اين مردم است که روز
سيزده و اين ايام را بعنوان جشن سيزده بدر بيرون ميرن !! ننگ باشه بر اينها که
بعنوان پرورش افکار اين ها را به مردم نمی گويند !! و شما احمقها هم اين حرکات را
هر سال انجام می دهيد بلکه آنها شما بدبختهای احمق ؟؟!! را تمجيد می کنند تشويق می
کنند !! اينها از اسلام نيست !! اينها ضد اسلام است !! ... نياکان ما در گذشته جشن
می کردن، پس ما هم بايد چنين کنيم !! چهار شنبه آخر سال می شود، بسياری از خانواده
ها که بايد بگويم خانواده احمقها ؟!! آتش روشن می کنند و هيزمی روشن می کنند و
آدمهای سر و مر و گنده با آن هيکلهای نمی دانم چنين و چنين از روی آتش می پرن که ای
آتش زردی من از تو سرخی تو از من !! اين چقدر حماقت است ؟ !! خب چرا چنين می کنيد
؟؟ می گويند پدران ما چنين می کردند ما نيز چنين می کنيم !! اگر پدران شما چنين می
کردند و شما می بينيد که آن کار احمقانه است و دليل خريت پدران شما است !! رويش را
بپوشيد ! چرا اين سند حماقت را سال به سال تجديد می کنيد، اين يک سند حماقت است که
شما هی می کوشيد که اين سند حماقت را زنده نگهداريد و بگوييد ماييم که چنين پدران
خری داشته ايم !!! .”.
اينگونه سخنان حکيمانه ی !! (شهيد محراب) در دنباله ی سخنان حکيمانه تر بزرگترين
فيلسوف مسلمان و ايرانی تازی پرست ديگر، يعنی امام محمد غزالی است که در کيميای
سعادتش می نويسد”... اظهار شعار گبران حرام است بلکه نوروز و سده بايد مندرس شود و
کسی نام آن نبرد ...”.
فراموش نکنيم که مطهری اين سخنان را زمانی گفت که خود وديگر افعی زادگان اهرمن خو،
هنوز بر اريکه ی فرمانروايی ايران ننشسته و بر جان و مال و روان و انديشه ی مردم
ايران چيره نشده بودند، يعنی در فروردينماه 1349، يعنی هشت سال پيش از آغاز کار
فرمانروايی ملايان بر نياخاک اهورايی ما، از اينرو تنها به دشنامهايی مانند : احمق،
خر، سند حماقت و دليل خريت و جز اينها بسنده می کند، و بياد داريم که ملايان از
نخستين سال چيرگی خود بر نياخاک ما، چه کوششهای بکار بردند که بزور تير و تفنگ و
تازيانه و سر نيزه، و ايجاد هراس دردل مردم از اجرای آيينهای شادی بخش نوروز جلو
گيری کنند، اين نمونه ای بود از نبودن زور و فشار در اسلام در نيمه پايانی سده
بيستم...، وسخنان خمينی را نيز بياد داريم که در نخستين روزهای در آمدنش به ايران
گفت: بشکنيد قلمها را !! ببريد زبانها را !!
چندی پيش (در دسامبر سال 2000) و (ژانويه ی سال 2001 )، در دو برنامه ی جداگانه که
از راديو فرانسه پخش گرديدند، از سوی دو تن از استادان اسلام شناس ايران ستيز،
بنامهای دکتر معزی و دکتر دباشی، که شوربختانه از همکاران ايرانيکا نيز بشمار می
روند سخنانی گفته شد که خشم و خروش همه ی ايرانيان آزاده را بر انگيخت . چکيده
سخنان اين دو استاد دانش آموخته ی پرورش نيافته، اين بود که: تازيان در پذيراندن
اسلام به ايرانيان هرگز از شمشير بهره نگرفتند و کتابخانه ای را باتش نکشيدند .
دکتر محمد علی معزی گفت: (... مسلمان شدن ايرانيان چندان از روی ترس و اجبار نبود .
ايرانيان با ميل باطنی خود به (معنويت اسلام) صادقانه روی آوردند، گروهی هم برای
اينکه جزيه ندهند مسلمان شدند،.... اين سخن را هم بر زبان پيامبر اسلام گذاشت و از
زبان او بازگويی کرد که : (اگر اسلام در آسمان باشد ايرانيان در پی آن به آسمان
خواهند رفت !!!) .
همکار ديگر ايشان، يعنی دکتر دباشی، در برنامه ديگری (درشب هشتم بهمن ماه
1379 برابر با بيست و هفتم ژانويه 2001) در پدافند از تازشگران تازی گفتند: (...
امکان نداشته است که اعراب حتی يک برگ کاغذ را از بين برده باشند تا چه رسد به کتاب
؟؟!!!) و ادامه دادند: (... اين کار بسيار بيهوده ای است که بجای واژه های عربی
کلمات فارسی گذاشت، آتش زدن کتابخانه ی اسکندريه هم حرف چرتی است!!، چنانچه 450 سال
ساسانيان را با 450 سال بعد از آن مقايسه کنيم خواهيم ديد که در دوران بعد از آنان
کتاب بسيار نوشته شده است ؟ !! ) .
اين دو استاد اسلام شناس !! و ديگر استادان ايران ستيزان روان پريشی که می خواهند
بما بباورانند که در پذيراندن اسلام بر ايرانيان زوری در کار نبوده است، و
(ايرانيان خود به پيشباز”معنويت اسلام”شتافته اند)، دو چيز را فراموش می کنند، نخست
اينکه فراموش می کنند که همه نازش آنها به ذولفقار علی است، فراموش می کنند که علی
در رويه ی 105 نهج البلاغه می گويد: (ما آرمانهايمان را با شمشير هايمان حمل می
کنيم)،...
اينها سخنان پيامبر اسلام را هم درپوشينه يکم کتاب البيان جاحظ، نخوانده اند
و يا ناديده می گيرند که فرمود: ”من با شمشير فرستاده شده ام و آنچه نيکو است در
شمشير و با شمشير است .... من فرستاده شده ام تا درو کنم، نه تا بکارم ...”و سخنان
پيامبر را در رويه 115کتاب نهج الفصاحه هم نخوانده اند که گفت: ”بهشت زير سايه ی
شمشير ها است”... و ... ”شمشير ها کليد بهشت اند .”.
اينها مرز معنويت و شمشير را برای ما روشن نمی کنند، اينها حتی نوشته های استاد
خود، يعنی علی شريعتی را هم بياد نمی آورند که در رويه های 265 و 277 کتاب (هويت
باز شناسی ايرانی = اسلامی ) می نويسد: (داستان پيغمبران سامی اما، داستان خون و
جهاد و قيام و در هم کوبيدن است، نمونه اش: موسی و محمد)، و در برگهای 618 و 619
امت و امامت می نويسد: (محمد پيغمبری بود که شعارها و پيامها را می رساند و برای
تحقق اين پيغام ها .... شمشير می کشيد و به همه اعلام می کرد: يا تسليم اين
راه”اسلام”شويد، يا از سر راه من کنار برويد ... و هر کس کنار نرفت به رويش شمشير
می کشم) .
دوم اينکه فراموش می کنند بما بگويند که پيام آوران (معنويت اسلام ) با ”چه
زبانی”با مردم ايران سخن گفتند که ايرانيان يا بگفته آنان “عجمان”سخنانشان را
دريافتند و به (معنويت اسلام !!)پی بردند .
عبدالحسين زرين کوب در رويه 116 دو قرن سکوت می نويسد:”در واقع از ايرانيان، حتی
آنان که آيين مسلمانی را پذيرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از اين رو بسا
که نماز و قران را هم نمی توانستند به تازی بخوانند، و از تاريخ بخارا رويه 75 مايه
می گيرد که :”مردمان بخارا به اول سلام در نماز قران به پارسی خواندندی و عربی
نتوانستی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بودی در پس ايشان بانگ زدی (بکنيتان کنيت)
و چون سجده خواستندی کردی بانگ کردی (نگون يانگونی کنيت) ... و سپس ادامه می دهد
که:”... با چنين علاقه ای که مردم ايران به زبان خويش داشته اند شگفت نيست که
سرداران عرب، زبان ايران را با دين اسلام و حکومت خويش معارض ديده باشند و در هر
دياری برای از ميان بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزيده باشند . ”.
گروهی ديگر می گويند: (... يکی از چيزهايی که سبب گرايش ايرانيان بسوی اسلام
شد”دموکراسی”و ”برابری”مسلمانان در صدر اسلام بود )، خوب است که ما به اين دموکراسی
صدر اسلام هم نگاهی بيندازيم و از چگونگی آن دموکراسی سر در بياوريم . پطروسکی در
رويه 454 کتاب خود بنام (اسلام در ايران) می نويسد: “دموکراسی اسلامی به حکم شرايط
اقتصادی عربستان و فقدان رشد اجتماعی، ظاهری و بی بنيان بود . با اينکه خليفه
انتخابی بود عملا در هيچ موردی به افکار و نظريات عمومی توجه نمی شد و خليفه در
واقع انتصابی بود ...”.
و باز می گويد:”عمر با تعيين و انتصاب شخص ابو بکر خليفه شد و عثمان با شورای شش
نفری که عمر تعيين کرده بود و اختيار نهايی را به عبدالرحمن بن عوف داده بود تعيين
گشت . اين گونه بود شيوه انتخابات در صدر اسلام ! بنا بر اين هر خليفه بنا به
اقتضای مصالح دسته ای معدود، هر طور که پيش می آمد، تعيين و نصب می گرديد، اگر به
شرح کشمکشها و جريانات سقيفيه و زد و خورد و کشتاری که شد بپردازيم بسی تفصيل می
يابد ... همين قدر می بايد گفت که علی و هاشمين و خاندان پيغمبر و ياران او سرگرم
کفن و دفن پيامبر بودند که کار انتخاب خليفه اول بپايان رسيد و ابوبکر در جای
پيغمبر نشست”.
ابن ابی الحديد، مورخ و محقق معروف عرب در همين زمينه چنين می گويد: (عمر و ابو
عبيده و چند تن ديگر در حالی که جامه های صنعانی پوشيده بودند، از سقيفه بيرون
آمدند، به هر کسی که می رسيدند او را می زدند و جلو می انداختند و دستش را می
کشيدند و بدست ابو بکر می ماليدند تا بدين سان بيعت کرده باشد، چه بخواهد و چه
نخواهد .
به يک نمونه ديگر از(معنويت اسلام)پيش از آغاز لشکر کشی به سر زمينهای ديگر، از
نوشته های مسعودی و ديگران نگاهی بيندازيم، مسعودی در التنبه و الشراف می
نويسد:”عربان از دين بگشتند، بعضی کافر شدند و بعضی زکات ندادند ...، سران اسلام از
اين جماعت خواستند که توبه کنند تا مشمول مقررات اسلامی قرار گيرند، و هر گاه
امتناع می کردند قتل آنها واجب بود، يعنی با آنها می جنگيدند و آنها را می کشتند و
زن و فرزندانشان را اسير می کردند .”.
پطروفسکی در(تاريخ اسلام در ايران) می نويسد:”در دوران زمامداری ابوبکر آشفتگيهای
گوناگون در عالم اسلام پيش آمد، عده ای با قبول اسلام و خواندن نماز و از دادن زکات
خود داری می کردند و جمعی که ايمانی نداشتند در حال ترديد و انتظار به سر می بردند.
ابو بکر پس از آن که به کمک سردار خود”اسامه”تا حدی سرو صدای مخالفان را خاموش کرد،
بر آن شد که کليه دشمنان اسلام را سر کوب کند . برای اجرای نيت خود طی بخشش نامه ای
به کليه قبابل عرب اعلام کرد که (اين لشکر را مامور کرده ام که هر که را از دين
برگشته باشد با شمشير بکشند و به آتش بسوزانند و زن و بچه اش را اسير کنند مگر آنکه
توبه کند ...)، ابوبکر در پی اين بخشش نامه با اجرای سياست شديدی مخالفان را بجای
خود نشانيد، از جمله مردی را بنام فجات که خروج کرده بود، پس از دستگيری به مدينه
آورد و او را زنده زنده در آتش سوزانيد .”.
محمد علی خليلی در (ظلم تاريخ) می نويسد:”از نامه عمر به عمرو عاص می توان به علل
اقتصادی کشور گشايی اعراب (يا معنويت اسلام) پی برد . ترجمه اين نامه چنين است :”از
بنده خدا عمر، امير مومنان، به عمرو عاص . سلام برتو، ای عمرو، به جان خودم سوگند
که اگر من و همراهانم از گرسنگی بميريم، تو و همراهانت که سير هستيد هيچ نگران ما
نمی شويد، چرا غنيمت نمی فرستی !! بداد برس، بداد برس، بداد برس!!! .”
و عمرو عاص در پاسخ چنين نوشت”به بنده خدا امير مومنان از بنده خدا عمرو عاص: و
اما بعد، لبيک لبيک، کاروانی از خوار بار برايت فرستادم که آغازش نزد تو و پايانش
نزد من است !!!) . * ابو يوسف انصاری د رکتاب الخراج در رويه 55 می نويسد: (...
وقتی غنائم ايران را نزد عمر آوردند، بار ها را گشود و چشمانش به آنقدر گوهر و
مرواريد و زر و سيم افتاد که هرگز نديده بود بگريه افتاد، عبدالرحمن بن عوف به او
گفت جای شکر است چرا گريه می کنی ؟ گفت آری ولی خداوند اينهمه ثروت را بمردمی نداد
مگر آنکه دشمنی و کينه را ميانشان افکنده باشد”.
* دکتر علی مير فطرس در”ملاحظاتی در تاريخ ايران”می نويسد: ”چگونگی استقرار اسلام و
شرح جنگها و قتل عام های فجيع و گسترده برای مسلمان سازی قبايل عربستان، شرح بسيار
مفصلی است که صفحات فراوانی را طلب می کند و در حوزه ي”ملاحظات”ما نيست، برای آگاهی
از اين جنگ ها و قتل عام ها نگاه کنيد به تاريخ طبری جلد 3و4، جنگهای پيامبر، محمد
بن عمرواقدي، جلد1و2و3، سيرت رسول الله، ابن هشام جلد دوم = با اينحال، سخن کوتاه
حضرت محمد به فرستادگان قبيله ی بنی حارث و نيز کلام حباب بن منذر (يکی از ياران
نزديک پيغمبر) می تواند نمونه ای برای شناخت چگونگی استقرار اسلام در شبه جزيره
عربستان و نواحی ديگر باشد: (... در سال دهم هجري، پيغمبر، خالد ابن وليد را برای
مسلمان سازی قبيله ی بنی حارث بسوی اين طايفه فرستاد و تاکيد کرد که در صورت عدم
پذيرش اسلام با آنان جنگ نمايد و خالد (که در قتل عام طوايف عربستان شهرت داشت) در
ملاقات با سران بنی حارث يادآور شد:”اسلام بياوريد تا به سلامت مانيد !! .”. سران
بنی حارث نيز از ترس قتل عام مردم، به اسلام گرويدند و همراه خالد نزد محمد رفتند .
پيغمبر در ملاقات با سران قبيله ی بنی حارث تاکيد کرد:”اگر خالد ننوشته بود که
اسلام آورده ايد، سرهايتان را زير پايتان می انداختم .”.
* حباب ابن منذر در چگونگی مسلمان شدن قبايل عربستان، خطاب به ياران و سرداران
پيغمبر گفت: “در سايه ی شمشير شما قبايل عربستان به اسلام گرويده اند”. تاريخ طبری
جلد چهارم رويه 1246 .
* حضرت محمد ضمن استفاده از شيوه ی نفاق و دامن زدن به کشمکش های قبايل عربی، در
استقرار اسلام، خصوصا از شمشير و خشونت کسانی مانند خالد ابن وليد، استفاده کرد .
خالد از پهلوانان معروف قريش بود که قبل از فتح مکه، اسلام پذيرفت و حضرت محمد از
مسلمان شدن او بسيار شادمان گرديد، آنچنانکه او را به رياست سواران منصوب کرد .
خالد بن وليد يکی از خشن ترين و خونخوارترين سرداران صدر اسلام بود که در استقرار
اسلام، جنگ های بسيار کرد، بطوريکه پيغمبر او را (سيف الله) يعنی”شمشير خدا”ناميد .
اين”شمشير خدا”در مسلمان سازی قبايل عربستان و در سرکوب”اهل رده”، (توده های عربی
که بلافاصله پس از مرگ پيغمبر از اسلام برگشته و مرتد شده بودند) نقش فراوان داشت .
او در ادامه سرکوب ها و قتل عام های گسترده، بسياری را از فراز خانه ها و بلندی
کوهها به زير انداخت و کشت و برخی را نيز در آتش سوزانيد و آنچنان ترس و وحشتی در
ميان قبايل عرب بر قرار ساخت که”همگی به قبول اسلام گردن نهادند”. (تاريخ طبری
پوشينه چهارم = پرتوی در مطالعات اسلامی، علی مير فطرس رويه ی 42)
* بکار بردن قهر و خشونت در مسلمان سازی قبايل عربستان، اگر چه کارساز بود، اما مرگ
محمد و در گيری ها و کشمکش های موجود برای جانشينی او، به قبايل عربستان فرصت داد
تا اعتراض و انزجار خود را از اسلام ابراز نمايند . بقول عروه بن زبير:”وقتی پيامبر
در گذشت هر يک از قبايل همگی يا بعضی شان از دين بگشتند ... و بيشتر مردم در هر جا
چنين بودند ”
* مجالد ابن سعد گويد: کفر سر بر داشت و آشوب شد و هر يک از قبايل، همگی يا بعضی
شان از دين بگشتند” مردم غطفان، بحرين، حطم، عمان، يمن، مهره، عک، اشعريان
حضرالموت، بنی سليم و .... از اسلام برگشتند و “بيشتر مردم در همه جا چنين
بودند”تاريخ طبری جلد چهارم رويه های 1406”1354”تاريخ کامل اسلام و ايران پوشينه
دوم رويه های 37 و 98”التنبيه و الاشراف، مسعودی، رويه 261”روضه الصفا پوشينه دوم
رويه های 603و 614
* قبايل و طوايفی که از اسلام برگشته و مرتد شده بودند، در ولايات مختلف عامل رسول
را بکشتند و زنان و دختران خويش را بفرمودند تا دست ها رنگ کردند و از شادی وفات
رسول، و دف ها زدند !!” قصص النيا، نيشابوری، رويه 455
* جنگ های خونين”رده”(برگشتن از دين) که در سراسر دوران حکومت ابوبکر، عمر و عثمان
و علی ادامه داشت، برای سرکوب شورش های ارتدادی و بخاطر مسلمان سازی دو باره ی
قبايل عرب بود، بطوريکه ابوبکر و جانشينانش فرمان دادند تا”هرکه را که از دين
برگشته باشد، با شمشير گردن زنند و به آتش بسوزانند و زن و بچه اش را اسير کنند و
از هيچکس جز اسلام نپذيرند . (تاريخ طبری پوشينه ی چهارم رويه های 1379 = 1394=
الفتوح، ابن اعثم کوفی رويه 15 )
* ابوبکر در سرکوب قبايل مرتد بيش از هر چيز از شمشير سردارانی چون خالد ابن وليد
(شمشير خدا !!) استفاده کرد . خالد در قبايل و ولايات عربستان، عاملين قتل
نمايندگان پيغمبر را کشت و اجسادشان را به آتش کشيد”... و آنان که شادی مرگ پيغمبر
دست رنگ کرده و دف زده بودند، همه را بکشت و به آتش بسوخت و بفرمود تا سرهای شان،
گرد کنند و پايه ی ديگ کنند و آتش در تن های ايشان زد، همه را بسوخت ...”نمونه ی با
شکوهی از معنويت اسلام !!”، همه بيچاره شدند و رسول به نزد ابوبکر فرستادند و
گفتند: ما باز گشتيم از آنچه می گفتيم، پس از اين نماز کنيم و زکات دهيم، و همه آن
کنيم که تو فرمايی، اين مرد (خالد ابن وليد) را باز خوان . قصص الانبيا ء رويه 455
= تاريخ طبری پوشينه ی چهارم رويه ی 1409 = الفتوح رويه 15 )
* آنچه که تا کنون گفتم فشرده ای بود از(معنويت اسلام !!) پيش از يورش تازيان به
ايرانزمين، و اينک جادارد که به تماشای گوشه هايی از(معنويت اسلام !!) در جريان
يورش تازيان به نياخاک اهورايی خود بنشينيم. از داده های تاريخ چنين بر می آيد که
پيامبر اسلام از دير باز در انديشه لشکر کشی به سرزمينهای ايران و روم (بيزانس)
بود، تا آنجا که در آيه 20 سوره ی فتح می گويد:”... وخدا بشما باز وعده ی غنيمتهای
ديگر فرمود که هنوز بر آن قادر نيستيد !!”.
آرمان دستيابی به ايران را سلمان فارسی در دل محمد پديد آورد و محمد همواره غنايم
بسيار از کاخهای حيره (دولت عرب وابسته به ايران)، و کاخ مداين (پايتخت ساسانی) را
به تازيان وعده می داد . اما ادامه ی مسلمان سازی و جنگهای پياپی با تبارهای
گوناگون عرب و سرانجام مرگ ناگهانی، او را از دستيابی به آرمان بزرگش بی بهره
گذاشتند .
در زمان ابوبکر بويژه عمر، پس از سرکوب شورش های ارتداد عرب، آرامشی نسبی پديد آمد
و از سوی ديگر خشکسالی های پياپی و فقر همگانی اعراب سبب گرديد که جانشينان محمد
برای دست يابی به دارشهای ملتهای توانگر، و گسترش فرمانروايی اسلامی جنگهای گسترده
ای را تدارک ببينند .
مسعودی در رويه ی 664 مروج الذهب می نويسد: (... عمر در مسجد بپا خاست و حمد و ثنای
خدا گفت، آنگاه کسان را بجهاد خواند و ترغيب کرد و گفت:”ديگر حجاز جای ماندن شما
نيست و پيغمبر صلی الله عليه و سلم فتح قلمرو کسری و قيصر را بشما وعده داده است .
بطرف سرزمين ايران حرکت کنيد ...”. و چنين شد که سرانجام تازيان بيابانگرد بی
فرهنگ، برای بدست آوردن زر و برده و زن، به نياخاک اهورايی ما يورش آوردند و همه ی
ارزشهای فرهنگی ما را نابود کردند .
من در اين بخش از سخنم خواهم کوشيد تا گوشه هايی از ويرانگری ها ياين بيابانگردان
بی فرهنگ را نشانتان دهم، اما پيش از آن شايسته می بينم که يکبار ديگر سخنان آن دو
استاد اسلام شناس ايران ستيز را در گفتگوی با راديو فرانسه ياد آوری کنم که فرمودند
!!: امکان ندارد که حتی عربها يک برگ کاغذ را سوزانده باشند !! و جايگزين کردن واژه
های پارسی را بجای کلمات عربی هم، کاری بيهوده به شمار آوردند .
عبدالحسين زرين کوب در رويه 115 کتاب دو قرن سکوت می نويسد:”.. آنچه از تامل در
تاريخ بر می آيد اين است، که عربان هم از آغاز حال، شايد برای آن که از آسيب زبان
ايرانيان در امان بمانند، و آن را چون حربه ی تيزی در دست مغلوبان خويش نبينند، در
صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رايج در ايران را از ميان ببرند . آخر اين بيم هم
بود که همين زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت را در بلاد دور افتاده
ايران بخطر اندازد . بهمين سبب هر جا که در شهرهای ايران، به خط و زبان و کتاب و
کتابخانه بر خوردند با آنها سخت بمخالفت بر خاستند ... نوشته اند که وقتی قتيبه بن
مسلم، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی
می نوشت و از تاريخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تيغ بيدريغ در امان نمی
گذاشت و هير بدان قوم را يکسر هلاک نمود و کتابهايشان همه بسوزانيد و تباه کرد تا
آنکه مردم رفته رفته امی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها فراموش
شد و از ميان رفت . اين واقعه نشان می دهد که اعراب زبان و خط مردم ايران را به
مثابه حربه ای تلقی می کرده اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب
در آويزد و به ستيزه و پيکار بر خيزد . از اينرو شگفت نيست که در همه شهر ها، برای
از ميان بردن زبان و خط و فرهنگ ايران به جد کوششی کرده باشند . شايد بهانه ديگری
که عرب برای مبارزه با زبان و خط ايران داشت اين نکته بود که خط و زبان مجوس را
مانع نشر و رواج قران می شمرد .”.
عبدالحسين زرين کوب در بخش ديگری زير نام (کتاب سوزی) می نويسد:”بدين گونه شک نيست
که در هجوم تازيان، بسياری از کتابهاو کتابخانه ی ايران دستخوش آسيب فنا گشته است .
اين دعوی را از تاريخها ميتوان حجت آورد و قرائن بسيار نيز از خارج آن را تاييد
ميکنند . با اينهمه بعضی از اهل تحقيق در اين باب ترديد دارند !!. اين ترديد چه
لازم است !!! برای عرب که جز با کلام خدا هيچ سخن را قدر نمی دانست، کتابهايی که از
آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مايه ضلال بود چه فايده داشت که به حفظ آنها
عنايت کند ؟ در آيين مسلمانان آن روزگار آشنايی با خط و کتابت بسيار نادر بود و
پيداست که چنين قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد .
تمام شواهد نشان می دهند که عرب از کتابهايی نظير آنچه امروز از ادب پهلوی باقی
مانده است فايده ای نمی برده است . در اين صورت جای شک نيست که در آنگونه کتابها به
ديده حرمت و تکريم نمی ديده است . از اينها گذشته، در دوره ای که دانش و هنر، به
تقريب در انحصار موبدان و بزرگان بوده است، با از ميان رفتن اين دو طبقه، ناچار
ديگر موجبی برای بقای آثار و کتابهای آنها باقی نمی گذاشته است . مگر نه اين بود که
در حمله تازيان، موبدان بيش از هر طبقه ديگر مقام و حيثيت خود را از دست دادند و
تار ومار و کشته و تباه گرديدند ؟ با کشته شدن و پراکنده شدن اين طبقه پيدا است که
ديگر کتابها و علوم آنها که بدرد تازيان نيز نمی خورده موجبی برای بقا نداشت . نام
بسياری از کتابهای عهد ساسانی در کتابها مانده است که نام و نشانی از آنها باقی
نيست . حتی ترجمه های آنها نيز که در اوايل عهد عباسی شده است از ميان رفته است .
پيدا است که محيط مسلمانی برای وجود و بقای چنين کتابها مناسب نبوده است و سبب
نابودی آن کتابها نيز همين است .
باری از همه قرائن پيدا است که در حمله عرب بسياری از کتابها ی ايرانيان از ميان
رفته است .”.
* ابن خلدون درکتاب نامدار خود بنام (مقدمه)، چاپ مصر رويه 285 می نويسد :”وقتی سعد
ابی وقاص بر مدائن دست يافت در آنجا کتابهای بسيار ديد . نامه به عمرابن خطاب نوشت
و در باب اين کتابها دستوری خواست . عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که
اگر آنچه در آن کتابها راهنمايی است، خداوند برای ما قران را فرستاده است که از
آنها راه نماينده تر است و اگر در آن کتابها جز مايه گمراهی نيست، خداوند ما را از
شر آنها در امان داشته است ... !! از اين سبب آن همه کتابها را در آب يا در آتش
افکندند و از ميان بردند “.
* کورت فريشلر در کتاب (امام حسين و ايران) برگردان ذبيح الله منصوری، در رويه چهلم
می نويسد:”... از اين موضوع نبايد حيرت کرد چون قبل از اسلام مردم عربستان بی سواد
بودند و بعد از اسلام نيز مدتها طول کشيد تا که اين مردم علاقه به خواندن و نوشتن
پيدا کردند و قبل از اسلام در زبان عربی کلمه (کتاب) وجود نداشت و اولين مرتبه در
زبان عربی کلمه (کتاب) با قران آمد، اعراب صدر اسلام طوری نسبت به کتاب بدون علاقه
بودند که چند کتابخانه بزرگ آن زمان را بعد از غلبه بر کشورهايی که کتابخانه در
آنجا بود سوزانيدند .
* دکتر علی مير فطروس در رويه ی 24 “ملاحظاتی در تاريخ ايران”می نويسد: (... حمله ی
اعراب به ايران، چه از نظر سياسی و چه از نظر اجتماعی، مهم تر، موثرتر و مرگبارتر
از حمله ی مغول ها بود زيرا مغول ها بخاطر فقدان يک مذهب مشخص و عدم اعتقاد به
هيچيک از اديان و آيين های معتبر، در مجموع، از تعصب مذهبی و رجحان ملتی بر ملت
ديگر بدور بودند، بعبارت ديگر حمله ی مغولها اساسا متوجه تصرف قدرت سياسی حکومت در
ايران بوده، اما اعراب از يکطرف کوشيدند تا با اشغال نظامی ايران، استقلال و شکل
سياسی حکومت ايران را نابود کنند (سرنگونی امپراتوری ساسانی) و از طرف ديگر تلاش
کردند تا با قران و اسلام، (ملت ايران) را در (امت اسلام)، و دين و فرهنگ و زبان و
خط ايرانی را، در دين و فرهنگ و زبان و خط عربی حل کنند . از اينرو نتايج مخرب حمله
اعراب به ايران از نظرتاريخی عميق تر، و از نظر جغرافيايی گسترده تر از حمله مغولها
بوده است ...)
* علی ميرفطرس در جای ديگری می نويسد: (... در عرصه ی فلسفه و علوم نيز ايران، قبل
از حمله اعراب از مراکز مهم فرهنگ و تمدن جهانی بشمار می رفت . در اين دوره، دانش
طب، رياضيات، نجوم، فلسفه و هنر موسيقی رواج داشت . بسته شدن مدرسه ی آتن و مهاجرت
عده ای از فلاسفه يونان به ايران و بويژه ترجمه آثار فلاسفه و دانشمندان يونانی به
پهلوی، باعث غنای فرهنگی و علمی جامعه شده بود . دانشگاه جندی شاپور (نزديک دزفول =
شوشتر) يکی از مراکز علمی آن زمان بود که بخاطر تجمع معروفترين و بزرگترين فلاسفه،
اطبا، و دانشمندان ايرانی و خارجی، دارای اهميت علمی بسيار بود . در اين دوران،
قبايل عرب، از فرهنگ نازلی بر خوردار بودند و به خط و کتابت و علم و دانش آشنايی
نداشتند . شرايط سخت اقتصادی و علاقه اعراب به زندگی قبيله ای، فرصتی برای رشد و
پرورش انديشه ها باقی نمی گذاشت . بعد از اسلام نيز نوعی ممنوعيت و تعصب مذهبی باعث
شد تا اعراب مسلمان، هيچ چيز”بجز قران را لايق خواندن ندانند . اعتقاد
باينکه:”قران، ناسخ همه ی کتب، و اسلام، ناسخ همه ی اديان و انديشه هاست (ان
الاسلام يهدم ماکان قبله ) و”هيچ دانشی نيست که در قران نباشد”(لارطب و لا يابس
الافی کتاب مبين)، باعث شد تا اعراب مسلمان به آثار علمی و ذخايرفرهنگی ساير ملتها،
بديده حقارت و دشمنی بنگرند با چنين خصلت قبيله ای و احساس و انديشه ای بود که
اعراب مسلمان، پس از حمله و اشغال کشورهای متمدن (مانند ايران و مصر) بی درنگ به
نابود کردن ذخاير علمی و فرهنگی ملل مغلوب پرداختند آنچنانکه در حمله به مصر،
کتابخانه ها را به آتش کشيدند و محصول تمدن و فرهنگ چند هزار ساله ی اين ملت
باستانی را به”تون”(آتشدان) حمام ها افکندند بطوريکه مدت شش ماه حمامهای مصری از
سوختن اين کتابها گرم می شد . ياقوت حموی سياح عرب”تعداد حمامهای مصر در اين زمان
را چهار هزار ذکر کرده است که می توان از اين رقم به کثرت کتابهای سوخته شده پی برد
. در حمله به ايران نيز اعراب مسلمان از همين ”سياست آتش”استفاده کردند بطوريکه
کتابخانه های ری و جندی شاپور را به آتش کشيدند زيرا عمر نيز معتقد بود که: (با
وجود قران، مسلمين را به هيچ کتاب ديگری احتياج نيست . (نگاه کنيد به: تاريخ علوم
عقلی در تمدن اسلامی ذبيح الله صفاپوشينه ی يکم رويه 33 = تاريخ تمدن اسلام، جرجی
زيدان پوشينه سوم رويه های 434 به بعد = فرهنگ ايرانی پيش از اسلام، محمد محمدی
رويه های 39 و 64 حلاج، علی مير فطرس رويه 87 به بعد .
* مرتضی راوندی در همين زمينه می نويسد: (تصرف پايتخت ساسانيان و ويران شدن آن بدست
تازيان تاثير شديدی در مردم ايران کرد ....يکی از آثار شوم و بسيار زيانبخش حمله
اعراب به ايران محو آثار علمی و ادبی اين مرزو بوم بود اعراب جاهل کليه کتب علمی و
ادبی را بعنوان آثار و يادگارهای کفر و زندقه از بين بردند، سعد وقاص پس از تسخير
فارس و فتح مدائن و دست يافتن به کتابخانه ها و منابع فرهنگی ايران از عمر خليفه
وقت کسب تکليف نمود و وی نوشت کتابها را در آب بريزيد زيرا اکر در آنها راهنمايی
باشد با هدايت خدا از آنها بی نيازيم و اگر متضمن گمراهی است وجود آنها لازم نيست
کتاب خدا برای ما کافی است . پس از وصول اين دستور، سعد وقاص و ديگران حاصل صد ها
سال مطالعه و تحقيق ملل شرق نزديک را به دست آب و آتش سپردند . و بگفته ی استاد
همايی ”همان کاری را که قبل از اسلام اسکندر با کتابخانه استخر، و عمروعاص با
کتابخانه اسکندريه، و هلاکو با دارلعلم بغداد کردند، سعد ابی وقاص با کتابخانه عجم
کرد”. تاريخ اجتماعی ايران = پوشينه دوم = رويه 50
* با چنان خصلت قبيله ای و تعصب اسلامی بود که مثلا قتيبه بن مسلم (سردار عرب) برای
مسلمان سازی مردم خراسان و خوارزم، ضمن قتل عام مردم و ويرانی شهرهای اين مناطق
(بسال 90 هجری) مورخين، متفکرين و دانشمندان اين نواحی را بکلی فانی و معدوم الاثر
کرد و بسياری را به شهرهای دوردست تبعيد کرد و آثار و رسالات آنان را بسوخت
آنچنانکه اخبار و و اوضاع ايشان (مردم خراسان و خوارزم) مخفی و مستور ماند ... و
اهل خوارزم امی (بيسواد) ماندند و در اموری که مورد نياز آنان بود تنها به محفوظات
خود استناد کردند ...). (علی مير فطرس = ملاحظاتی در تاريخ ايران = رويه 27.)
* بعضی از حکام ايرانی خلافت عباسی نيز در حفظ و گسترش فرهنگ ايرانی بی علاقه
بودند، هندوشاه سمرقندی در ذکر حکومت عبدالله بن طاهر (213-230 هجری) می نويسد:
عبدالله ابن طاهر به روزگار خلفای عباسی، امير خراسان بود . روزی در نيشابور (به
مسند) نسشته بود، شخصی کتابی آورد و به تحفه پيش او بنهاد و (امير) پرسيد اين چه
کتاب است ؟ مرد گفت: اين قصه ء وامق و عذرا است و خوب حکايتی است که حکما بنام شاه
انوشيروان جمع کرده اند، امير فرمود : (ما مردم قران خوانيم و به غير از قران و
حديث پيغمبر چيزی نمی خوانيم و ما را از اين نوع کتاب درکار نيست . اين کتاب تاليف
مغان زرتشتی است و پيش ما مردود است . پس فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم
کرد در قلمرو او بهر جا از تصانيف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانند . (همان
جا)
* در سال 444 هجری کتابخانه معروف شمس الدين ابوالمظفر گيلکی در شهر طبس توسط
مسلمانان غارت گرديد و در آتش سوخت . کتابخانه شهر شاپور (فارس) نيز در همان سالها
توسط مسلمانان متعصب غارت شد بطوريکه ده هزار و چهارصد جلد کتاب خطی در آتش سوخت .
(رويه 33 همان جا .)
خب !! در باره زبان های ايرانی و کتاب و فرهنگ ايرانيان، و بر خورد (معنويت !!)
اسلام با فرهنگ ايرانزمين باندازه ی که در پياله ی تنگ يک سخنرانی بگنجد گفتم و از
اينکه با شکيبايی، تا اينجا به سخنانم گوش فراداديد بسيار سپاسگزارم، اينک اگر
پروانه بدهيد بپردازيم به بررسی چگونگی پيشباز ايرانيان از(معنويت اسلام !!) و
ببينيم چه شد که ايرانيان با آغوش باز!!؟ اسلام را پذيرفتند و با ساز و دهل به
پيشبازش شتافتند. اما پيش از ادامه ی سخن بد نيست که برای نيرو گرفتن، يک چای و
قهوه ای با هم بخوريم و سپس به سخنانی که بوی خون در اين تالار پراکنده خواهند کرد،
ادامه دهيم !!
*********************
***************
*****
با سپاس دوباره از مهر و شکيبايی شما، سخن را پی می گيريم، چنانچه تا کنون شنيديد،
همه ی کوشش من بر آن بود، و باز چنين خواهد بود که هيچ سخن از خود نگويم، بلکه تا
جاييکه در توان دارم، از فرزانگانی بهره بگيرم که نامهای بزرگ دارند، اميدوارم اين
کوشش من ببار بنشيند و شما جوانان خوب ميهنم، با راستينگيهای تاريخ سرزمين خود آشنا
بشويد، و فريب گروهی تازی پرست ايران ستيز را نخوريد، و اين بدانيد که تازيان برای
پذيراندن آيين خرافه گرای خود که از ژرفای پندارهای بيمارشان برخاسته بود، چيزی جز
خون و مرگ و ننگ و نکبت برای ما به ارمغان نياورده اند، و پدران شما نه تنها به
پيشباز چنين آيين خرد ستيزی نشتافته اند !!، بلکه بدرازای چندين سده با آن ستيزيده
اند، دريغ اما که نداشتن رهبری، بويژه پس از مرگ يزدگرد سوم، و رستم فرخزاد، و
خيانت برخی از بزرگان ايران، و بسياری انگيزه های ديگر که بيرون از جستار امشب ما
است، راه برای تاخت و تاز تازيان بيانگرد بی فرهنگ گشوده شد، و شد آنچه که ملت
ايران سزاوارش نبود !!
* عبدالحسين زرين کوب در رويه 69 کتاب دو قرن سکوت می نويسد:”تازيان به تيسفون در
آمدند و غارت و کشتن پيش گرفتند ... بدين گونه بود که تيسفون با کاخهای شاهنشاهی و
گنجهای گرانبها ی چهارصد ساله ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک
را از کافور نمی شناختند و توفير بهای سيم و زر را نمی دانستند، از آن قصر های
افسانه آميز جز ويرانی هيچ بر جای ننهادند . نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به
مدينه آوردند که از بزرگی جايی نبود که آنرا بتوان افکند . پاره پاره اش کردند و بر
سران قوم بخش نمودند، پاره از آنرا بعد ها بيست هزار درم فروختند . در حقيقت، وقتی
سعد به مدائن در آمد، مدافعان آنرا فرو گذاشته و رفته بودند . . سعد با اعراب خويش
در کوچه های خلوت و متروک شهر آرام و بی دفاع در آمد . ايرانيان مجال آنرا نيافته
بودند که همه اموال و گنجهای پر بهای کهن را با خويشتن ببرند . مال و متاع و ظرف و
اسباب و زر و گوهر که در اين ميان باقی مانده بود بسيار بود . به يک روايت سه هزار
هزارهزار درم در خزانه بود که نيم آن بجای مانده بود . از اينرو گنج و خواسته بسيار
به دست فاتحان افتاد .سعد فرمان داد تا در شهر کهنه مسجدی بسازند و از آن پس به جای
آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه، در اين شهر بزرگی که سالها مرکز موبدان و مغان بود،
جز بانگ اذان و تهليل و تسبيح چيزی شنيده نمی شد، و ديگر هر گز در آن حدود رسم و
آيين مغان و موبدان تجديد نشد . اندک اندک شهر نيز از اهميت افتاد و با توسعه بصره
و واسط و کوفه، از مدائن جز شهری کوچک و بی اهميت نماند . هر چند ايوان آن سالها
همچنان باقی ماند و ويرانه های آن از شکوه و عظمت ايران رازها می گويد و افسانه های
دلنشين دارد ...”.
باز می گويد:”... فاتحان گريختکان را پی گرفتند، کشتار بيشمار و تاراج گيری باندازه
ای بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند، شسصت هزار تن از آنان به
همراه نهصد بار شتری زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای
برده فروشی اسلامی به فروش رسيدند، با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان
پدر ناشناخته ی بسيار بر جای نهادند، هنگامی که اين خبر بگوش عمر رسيد دستها را بهم
کوفت . گفت از اين بچه های پدر ناشناخته به خدا پناه می برم ...”.
اينها نمونه هايی هستند از آن معنويتی که ايرانيان در اسلام ديدند و با آغوش باز
به پيشباز آن شتافتند !! . براستی ننگ بر ايرانيان تازی پرستی باد که در خوار داشت
ملت خود تا بدين پايه می کوشند و از تازيان پدافند می کنند، اينها تخم و ترکه ی
همان بچه های پدر ناشناخته ای هستند که حتی عمر با همه ی سفاکی خود از دست آنان به
خدا پناه برد !! .
* مرتضی راوندی در رويه 50 از پوشينه دوم تاريخ اجتماعی ايران، می نويسد:”... اعراب
در تيسفون غنائم فراوان بدست آوردند که عبارت بود از مقادير زيادی طلا و نقره منقوش
به صورت انسان و حيوان و سنگهای قيمتی، پارچه های ابريشمی، زربفت، قاليهای زيبا،
بردگان بسيار از زن و مرد و اسلحه و اموال فراوان ديگر . شهر تيسفون ويران، سوخته و
غارت شد و ديگر در هيچ عهدی احيا نگشت . بخشی از ساکنان شهر که نتوانسته بودند فرار
کنند کشته شدند و بخشی به اسيری و بردگی برده شدند، سطح فرهنگ و تربيت سپاهيان عرب
و حتی سرداران بزرگ ايشان به قدری نازل بود که از درک ارزش اشيائی که با چنان
هنرمندی و چيره دستی ساخته شده بود، عاجز بودند و طبق سوره مربوطه غنايم را تقسيم
می کردند . بدين سبب بود که ظروف زيبای طلا و نقره را که از لحاظ هنری بی بديل
بودند ذوب کردند و به شمش مبدل ساخته و پارچه های زربفت و زيبا را قطعه قطعه کردند
.
مرتضی راوندی، در همانجا از تاريخ گزيده آورده است که:”قتيبه بن مسلم باهلی، سردار
معروف حجاج که چندين هزار از ايرانيان را در خراسان و ماوراءالنهر کشتار کرد و در
يکی از اين جنگها به سبب سوگندی که خورده بود اينقدر از ايرانيان کشت که بتمام معنی
کلمه از خون آنها آسياب روان گردانيد و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخت و تناول
نمود، و زنها و دخترهای آنها را در حضور آنها به لشکر عرب قسمت کرد ...”.
* يزيد ابن مهلب يکی از سرداران بزرگ اسلام است که همه ی تاريخ نويسان مسلمان از
او، و از کرد وکار ننگينش ياد کرده اند، اين خونريز تبهکار که ننگين ترين رويه های
تاريخ بشر را با شمشير خونچکان خود نوشته است، در گرکان، در سه شبانه روز پياپی،
دوازده هزار نفر از اسيران ايرانی را بر سر ناودانهای آسيابها سر بريد تاگندم آرد
کرده و نان بپزد و بخورد، (... و شش هزار برده از مردم گرگان گرفت و همه را به
بردگی فروخت .... ) اين مرد خدا!! که پيام آور(معنويت اسلام !!! ) بود در برابر يک
برده ی او که بدست يک ايرانی کشته شده بود يکهزار تن ايرانی را بدار کشيد ...، ...
يزيد ابن مهلب (سردار اموی) در حمله به گرگان و سرکوب ايرانيان آزاده و شورش توده
ها 40 هزار تن از مردم گرگان را کشت ... يزيد ابن مهلب گرگان را چنان غارت کرد که
در نامه ای به خليفه اموی نوشت:”چندان غنائم بر داشتم که قطار شتر تا به شام رسد
...”. تاريخ تبرستان = بهاءالدين اسفنديار رويه های 164 و 165 با دريغ و درد بايد
گفت که افعی زادگان اهرمن خويی که امروز بر نياخاک اهورايی ما فرمانروايی می کنند،
ميدانی را در شهر بزرگ تهران بنام اين خونريز بزرگ تاريخ، يعنی (يزيد ابن مهلب)
نامگذاری کرده اند، ننگشان باد !!
اينک بد نيست نگاهی داشته باشيم به ناديده گرفتن مبارزات و پايداری ايرانيان در
برابر اين افعی زادگان اهرمن خو، برای نمونه علی شريعتی در کتاب (علی، حيات بارورش
پس از مرگ) می نويسد: (.... کجا ايرانی از همان اول در برابر اسلام قرار گرفت و
نخواسته اسلام را بپذيرد؟؟؟!! کجا چنين چيزی است ؟؟؟!! يک جا، يک نمونه نيست !!!
اينک برای اينکه دشمنی علی شريعتی و همپالگيهای او را با ملت بزرگ ايران بدانيد، و
فريب ياوه پردازيهای اين دشمنان سوگند خورده ی نياخاک اهورايی خود رانخوريد، به
نمونه هايی که پيشکش خواهم کرد خوب بنگريد:
* مسلما بعضی قبايل مناطق عرب نشين امپراتوری ساسانی - در مجاورت قلمرو اسلامی - پس
از حمله ی اعراب مسلمان، اسلام را پذيرفتند (چيزی که محققان اسلامی، به تکرار
آنرا”استقبال ايرانيان از اسلام”قلمداد کرده اند با اينحال بايد دانست که بيشتر
نواحی عرب نشين ايران (مانند حيره، انبار، فرات، نواحی سواد و ...) پس از جنگ با
اعراب مسلمان، از پذيرفتن اسلام خود داری کردند و تنها به پرداخت جزيه گردن گذاشتند
. اين امر آنچنان عجيب بود که خشم سرداران عرب را برانگيخته بود. مير فطرس،
ملاحظاتی در تاريخ ايران، رويه ی 71
* در همه شهر ها و ولايات ايران، اعراب مسلمان با مقاومت های سخت مردم روبرو شدند .
در اکثر شهر ها، پايداری و مقاومت ايرانيان بيرحمانه سرکوب گرديد، مثلا در سقوط
مدائن و خصوصا مقاومت مردم در جنگ جلولا، اعراب مسلمان، خشونت زيادی از خود نشان
دادند آنچنانکه مورخين از آن بنام”واقعه هولناک جلولا”ياد کرده اند . در اين جنگ،
صدهزار تن از ايرانيان کشته شدند و تعداد فراوانی از زنان و کودکان ايرانی به اسارت
رفتند و بسياری کشته، دشت را پوشانيده بود که نمودار جلال جنگ بود . طبری پوشينه
پنجم رويه 1829 = تاريخ کامل، ابن اثير رويه ی 340 = فتوح البلدان بلاذری رويه 65
* دينوری حتی تاکيد می کند که پس از شکست ايرانيان در جنگ جلولا و فرار يزدگرد به
قم، مردم در همه جا به هيجان آمدند و از هر سو برای اجابت ندای کمک و استعانت
يزدگرد، حرکت کردند، و مردم از قومس (دامغان) تبرستان و گرگان و دماوند و ری و
اصفهان و همدان و ماهان، بسوی يزدگرد روی آوردند و گروهی از جنگجويان بر او گرد
آمدند . اخبار الطوال، بنقل از ملاحظاتی در تاريخ ايران رويه 72
* در حمله به دهکده ی اليس (هم مرز قلمرو اسلامی) جاپان، سالار دهکده ی اليس، راه
را بر خالد ابن وليد بست . جنگی سخت بين سپاهيان عرب و ايران در کنار رودی که بسبب
همين جنگ بعد ها به ”رود خون ”معروف گرديد در گرفت . در برابر مقاومت و پايداری
سرسختانه ی ايرانيان، خالد نذر کرد که اگر بر ايرانيان پيروز گرديد”چندان از آنها
بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم”و چون پارسيان مغلوب شدند، بدستور
خالد”گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند، می آوردند و در رود گردن می
زدند”مغيره گويد که”بر رود، آسياب ها بود و سه روز پياپی با آب خون آلود، قوت سپاه
را که هيجده هزار کس يا بيشتر بودند، آرد کردند ... کشتگان (پارسيان) در اليس هفتاد
هزار تن بود . طبری، پوشينه ی چهارم، رويه 1491 . اينهم نمونه ی ديگری از”معنويت
اسلام !!!”
* در جنگ نهاوند نيز ايرانيان مقاومت بسيار و اعراب خشونت بسيار از خود نشان دادند
... مقدسی در باره ی جنگ نهاوند و مقاومت ايرانيان می نويسد:”.... و دسته های
ايرانی، که گويند چهار صد هزار نفر بودند ... در آنجا بودند و به شکيبايی و پايداری
سوگند ياد کرده بودند ... و اعراب از ايشان چندان کشتند که خدا داند .... و از
اموال و غنيمت ها، چندان نصيب اعراب مسلمان گرديد که در هيچ کتابی اندازه ی آن ذکر
نشده است . (آفرينش و تاريخ، پوشينه ی پنجم، رويه 192)
* در شوشتر، مردم وقتی از تهاجم قريب الوقوع اعراب با خبر شدند، خارهای سه پهلوی
آهنين بسيار ساختند و در صحرا پاشيدند . چون قشون اسلام به آن حوالی رسيدند، خارها
به دست و پای ايشان بنشست، و مدتی در آنجا توقف کردند ... پس از تصرف شوشتر، لشکر
اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذيرفتن اســـــلام خود داری
کرده بودند گـــردن زدند . (الفـــــــتوح رويـــه 223”تذکره شوشتر سيد عبدالله
شوشتری، رويه 16 .)
* شورش ديگری در چالوس رويان روی داد و عبدالله ابن حازم مامور خليفه ی اسلام به
بهانه (دادرسی) و رسيدگی به شکايات مردم، دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی
جمع کردند و سپس مردم را”يک يک = به حضور طلبيد ند و مخفيانه گردن زدند بطوريکه در
پايان آنروز هيچ کس زنده نماند ... و ديه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها
آباد نشد ... و املاک مردم را بزور می بردند ..) تاريخ طبرستان رويه 183 = تاريخ
رويان، اولياء الله آملی رويه 69 )
* در فتح استخر، مردم شهر قتل عام شدند و اعراب مسلمان”کشتاری بزرگ کردند”. با
اينحال مردم از پذيرفتن اسلام خود داری کردند بلکه با حفظ آيين خود به پرداخت جزيه
گردن نهادند . (تاريخ طبری، پوشينه پنجم رويه 2009.)
* رامهرمز نيز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهيان اسلام در آمد و فاتحان عرب، بسياری
از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ
آوردند . الفتوح رويه 215
* در حمله به سيستان، مردم، مقاومت بسيار و اعراب مسلمان، خشونت بسيار کردند
بطوريکه ربيع ابن زياد (سردار عرب) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان،”و
برای نشان دادن معنويت اسلام”!! دستور داد تا صدری بساختند از آن کشتگان (يعنی
اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند) ... و هم از آن کشتگان، تکيه گاهها
ساختند، و ربيع ابن زياد بر شد و بر آن نشست، بدين ترتيب، اسلام در سيستان متمکن شد
و قرار شد که هر سال از سيستان هزار هزار (يک ميليون) در هم به امير المومنين دهند
با هزار غلام بچه و... تاريخ سيستان رويه 80
* در حمله اعراب به ری (نزديک تهران کنونی) مردم شهر پايداری و مقاومت بسيار کردند،
بطوريکه مغيره (سردار عرب) در اين جنگ چشمش را از دست داد ... مردم جنگيدند و
پايمردی کردند ... و چندان از آنها کشته شد که کشتگان را با نی شماره کردند و
غنيمتی که خدا از ری نصيب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود . طبری، پوشينه پنجم
رويه 1975
* در حمله ی اعراب به آذربايجان، خراسان و همدان نيز، مردم بسختی جنگيدند و در
برابر اعراب مسلمان مقاومت کردند بگونه ای که بگفته ی تبری”جنگ و مقاومت مردم همدان
در عظمت، همانند جنگ نهاوند بود .... و از پارسيان چندان کشته شدند که بشمار نبود .
* در حمله به شاپور نيز، مردم پايداری و مقا.مت بسيار کردند بگونه ای که عبيدا
(سردار عرب) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصيت کرد تا بخونخواهی او، مردم
شاپور را قتل عام کنند، سپاهيان عرب نيز چنان کردند و بسياری از مردم شهر را بکشتند
. فارسنامه ی ابن بلخی، رويه 116
* در حمله به سرخس، اعراب مسلمان”همه ی مردم شهر را بجز يک صد نفر، کشتند . (تاريخ
کامل، علی ابن اثير، پوشينه سوم، رويه 208 .)
* در حمله به نيشابور، مردم امان خواستند که موافقت شد، اما مسلمانان چون از اهل
شهر کينه داشتند، به قتل و غارت مردم پرداختند، بطوريکه ”آنروز از وقت صبح تا نماز
شام می کشتند و غارت می کردند . الفتوح، رويه 282
* مردم کرمان نيز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان،
حاکم کرمان با پرداخت دو ميليون درهم و دو هزار غلام بچه و کنيز، بعنوان خراج
سالانه، با اعراب مهاجم صلح کردند . البلدان، يعقوبی رويه 62 (شرم و ننگ جاودانه
باد بر ايرانيان تازی پرستی که آگاهانه اين راستيهای تاريخ را ناديده می گيرند تا
آيين خرد ستيز اسلام را بر مردم ايران همچنان چيره نگهدارند .
* مردم قومس (دامغان) نيز با پرداخت پانصد هزار در هم، از اعراب مسلمان خواستند تا
کسی را نکشند و به اسيری نبرند و آتشکده ای را ويران نکنند . (فتوح البلدان رويه
148)
* در حمله ی اعراب به گرگان، مردم با سپاهيان اسلام به سختی جنگيدند، بطوريکه سردار
عرب (سعيد بن عاص) از وحشت، نماز خوف خواند . پس از مدتها پايداری و مقاومت،
سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعيد ابن عاص به آنان”امان”داد و سوگند خورد “يک
تن از مردم شهر را نخواهد کشت”مردم گرگان تسليم شدند، اما سعيد ابن عاص همه ی مردم
را بقتل رسانيد، بجز يک تن، و در توجيه پيمان شکنی خود گفت:”من قسم خورده بودم که
يک تن از مردم شهر را نکشم ! .. تعداد سپاهيان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن
بود . (طبری = پوشينه پنجم رويه 2116 = تاريخ کامل، ابن اثير پوشينه سوم، رويه 178)
آيا مطهری ها، و علی شريعتی ها، و دکتر معزی ها، و دکتر دباشی ها، و دکتر حسن
صدرها، و عبدوالکريم سروش ها، و جلال آل احمد ها، و احسان طبری ها و کيانوری ها و
ديگر رهبران حزب توده و سوسياليست هايی که در پدافند از اسلام، و خوارداشت تاريخ و
آيين نياکان خود، گوی سبقت را از ابوبکر و عمر و عثمان و علی هم ربوده اند، اين
برگهای ننگين تاريخ اسلام را نمی خوانند ؟؟؟ .
* بهنگام ورود اسرای ايرانی به مدينه، عمر خليفه ی دوم اراده کرد تا زنان را بفروشد
و مردان را عبيد (نوکر) عرب قرار دهد، تا اينان، عربهای ضعيف و عليل و پير را بروی
پشت (بدوش) گرفته، بدور خانه ی خدا طواف دهند .
* وقتی اسيران نهاوند را بمدينه آوردند، يکی از اسيران بنام ابو لوءلوء”فيروز
ايرانی”هر اسير کوچک يا بزرگی را که می ديد، بر سرش دست نوازش می کشيد و می گريست و
می گفت:”عمر جگرم را بخورد”همين فيروز ايرانی بعد ها با کشتن عمر (عامل و آمر حمله
به ايران) سر انجام انتقام گرفت . جشن (عمر سوزان) در بسياری از شهر ها و ولايات
ايران، امروزه شايد يادآور کينه ی ايرانيان نسبت به عمر و حمله ی اعراب باشد . مير
فطرس، ملاحظاتی در تاريخ ايران، رويه 77 .
* تسلط اعراب بر ايران، بمنزله ی پايان مقاومت ها و مخالفت ها ی مردم ايران در
برابر تحميل دين و دولت اسلامی نبود، بلکه در طول سالهای اشغال ايران توسط اعراب،
مردم همچنان بر عليه حکومت های دست نشانده ی اسلامی (که مظهر دين تحميلی بودند)
بمبارزه پرداختند، مثلا: پس از فتح استخر، مردم آنجا سر بشورش برداشتند و حاکم عرب
را کشتند ... اعراب مجبور شداند تا برای بار دوم ”استخر”را محاصره و تصرف کنند،
مقاومت و پايداری ايرانيان آنچنان بود که فاتح استخر (عبدالله ابن عامر) را سخت
خشمگين کرد، بطوريکه: “سوگند خورد که چندان بکشد از مردم استخر که خون براند ... به
استخر آمد و (آنجا را) بجنگ بستد ... و خون همگان مباح گردانيد، و چندانکه کشتند
خون نمی رفت، تا آب گرم به خون ريختند، پس خون برفت (و آسياب بکار افتاد) ... و عده
ی کشتگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بود، بيرون از مجهولان ... در زمان عمر
مردم آذربايجان چندين بار سر بشورش بر داشتند و با سپاهيان عرب بسختی جنگيدند ..
مردم خراسان نيز که”قبول اسلام”کرده بودند، پس از چندی”مرتد”شدند و در زمان عثمان
سر بشورش بر داشتند و خليفه ی مسلمين، فرمان داد تا آنان را سرکوب کنند ...
(عبدالله ابن عامر) و (سعيد ابن عاص) بسوی خراسان تاختند تا”بار دوم”گرگان و
تبرستان و تميشه را فتح نمايند ... در همين ايام مردم”سيستان”نبز قيام کردند و حاکم
عرب آنجا را از شهر بيرون کردند . همچنين در سال 28 هجری مردم فارس بر
عليه”عبيدالله بن معمر (حاکم دست نشانده ی عرب) شورش کردند و او را کشتند و سپاهيان
مسلمان را شکست دادند .... مردم ”دارابجرد”نيز علم طغيان بر داشتند .
گيلان و ديلمستان تا حدود 250 سال در برابر هجوم و نفوذ اعراب مقاومت کردند،
بطوريکه اعراب مسلمان، اين نواحی را (ثغر) می خواندند، و (ثغر) در نزد مسلمانان
عرب، مرزی بود که شهر های آنها را از ولايات دشمن و اهل کفر، جدا می ساخت، در ضرب
المثل های اعراب نيز از مردم”گيل”و”ديلم”همواره بعنوان ”دشمنان اسلام”نام می برند .
بقول سعيد نفيسی: تازيان هرگز نتوانسته اند سرزمين گيلان و ديلمستان را متصرف شوند
. اسلامشناسی، بابک دوستدار، رويه ی 80
* مردم گرگان در زمان عثمان بار ديگر شورش کردند و از دادن خراج و جزيه خود داری
کردند ... در زمان سليمان ابن عبدالملک اموی نيز مردم گرگان شورش کردند و عامل
خليفه را کشتند و چنانکه گفته ايم، يزيد ابن مهلب با لشکری فراوان بسوی گرگان
شتافت، و بقول مورخين 40 هزار تن از مردم گرگان را بقتل رسانيد . مقاومت گرگانيان
چنان بود که سردار عرب سوگند خورد تا با خون گرگانيان آسياب بگرداند ... پس به
گرگان در آمد و چهل هزار تن از مردم گرگان را گردن زد، و خون چون روان نمی شد،
(برای اينکه سردار عرب را از کفاره سوگند نجات دهند)، آب در جوی نهادند و خون با آن
به آسياب بردند و گندم آرد کردند و يزيد ابن مهلب از آن بخورد تا سوگند خويش وفات
کرده باشد ... پس شش هزار کودک و زن و مرد جوان اسير کرد و همه را به بردگی فروختند
... و فرمود تا در مسافت دو فرسخ (دوازده کيلومتر) دارها زدند و پيکر کشتگان را بر
دو جانب جاده بياويختند ... سالها بعد قحطبه ابن شبيب (عامل خليفه عباسی) نيز قريب
سی هزار تن از مردم گرگان را کشت . (علی مير فطرس ملاحظاتی در تاريخ ايران، بنقل
از: تاريخ گرديزی رويه 251”تاريخ تبرستان، پوشينه يکم رويه 164”فتوح البلدان رويه
184 و 189”تاريخ طبری پوشينه نهم رويه 3940 - زين الاخبار، گرديزی، رويه 112 - روضه
الصفا پوشينه سوم رويه 311 - حبيب السير پوشينه دوم رويه 169
* در زمان معاويه نيز خراسانيان خروج کردند و بر اميران و عاملان خليفه تاختند و
آنان را از شهرهای خويش بيرون کردند و با سپاهيان خليفه به جنگ پرداختند ... معاويه
عبيدالله بن زياد را برای سرکوبی مردم بسوی بخارا فرستاد و عبيدالله پس از نبردی
سخت آنجا را بار ديگر تصرف کرد، عبيدالله فرمود تا درختان می کندند و ديه ها را
خراب می کردند و شهر(بخارا) را نيز خطر بود، خاتون(حاکم بخارا) کس فرستاد و امان
خواست، صلح افتاد به هزار هزار (يک ميليون) درهم با چهار هزار برده . اما بزودی
مردم بخارا، بار ديگر از پيمان صلح خود سر باز زدند . سعيد ابن عثمان (عامل معاويه)
بسوی بخارا شتافت و در آنجا کشتاری عظيم کرد، تا توانست بار ديگر شهر را تصرف کند،
سعيد ابن عثمان با سی هزار برده و مال بسيار از بخارا بازگشت، گروهی از بزرگزادگان
بخارا نيز بعنوان “گروگان”در شمار اين اسيران بودند که مورد شکنجه، توهين و تحقير
فاتحان عرب بودند، بطوريکه ايشان بغايت تنگدل شدند و گفتند: اين مرد (سعيد ابن
عثمان) را چه خواری ماند که با ما نکرد ؟ ... چون در استخفاف خواهيم هلاک شدن، باری
بفائده هلاک شويم ... پس به سرای سعيد درآمدند، در ها بستند و سعيد سردار عرب را
کشتند و خويشتن نيز بکشتن دادند . (تاريخ بخارا رويه 52”تاريخ يعقوبی پوشينه دوم،
رويه 172”فتوح البلدان بلاذری رويه 298 .)
* در سال 90 هجری، مردم بخارا، بار ديگر کافر شدند، و اين بار قتيبه بن مسلم بسوی
بخارا شتافت . مردم بخارا در جنگی سخت ابتدا بر سپاهيان عرب پيروز شدند و مسلمانان
را در هم شکستند، بطوريکه وارد اردوگاه قتيبه شدند و از آن گذشتند، اما سر انجام
قتيبه مردم بخارا را هزيمت داد و بار ديگر بر شهر تسلط يافت . قتيبه در ادامه
فتوحات خويش، با مردم طالقان نيز بخاطر نقض پيمان جنگيد و بسياری از مردم آنجا را
بکشت و اجساد کشتگان را در دو صف چهار فرسنگی (24 کيلومتر) بر دو سوی جاده بياويخت
.
مردم فاراب نيز بار ديگر پيمان شکستند و”ردت آوردند”و عليه حاکمان عرب شوريدند،
بطوريکه قتيبه در ادامه حملات خود به نواحی بخارا- بار ديگر بسوی فارياب شتافت و
مردم آنجا را قتل عام کرد و شهر را باتش سوخت بطوريکه پس از آن، شهر فارياب
را”سوخته”ناميدند . در حمله به کش و نسف (در افغانستان امروز) حجاج ابن يوسف ثقفی
به قتيبه دستور داد : کش را بکوب و نسف را ويران ساز ... در حمله و تصرف جام گرد
(يکی از ولايات خوارزم) سپاهيان عرب، چهار هزار اسير گرفتند که آن را نزد قتيبه
آوردند و او همگی را بکشت ... وقتی اسيران را بياوردند، قتيبه بگفت تا تخت وی بيرون
آوردند و ميان کسان جای گرفت و بگفت تا هزار کس از اسيران را پيش روی او بکشند و
هزار کس را طرف راست وی، هزار کس را طرف چپ وی و هزار کس را پشت سر وی . مهلب می
گويد: در آن روز شمشير سران قوم را گرفتند و با آن گردن می زدند، بعضی شمشيرها بود
که نمی بريد و زخم می زد، پس شمشير مرا گرفتند و به هر چه زدند جدا کرد و بعضی کسان
از خاندان قتيبه بر من حسد آوردند و به کسی که با شمشير می زد اشاره شد که آنرا کج
کن، کمی آنرا کج کرد که به دندان مقتول خورد و آنرا شکافت . (تاريخ طبری پوشينه نهم
رويه های 3825 - 3845”3854)
* در مدت کوتاه خلافت علی نيز، شورشهای متعددی در ايران روی داد . در اين زمان،
مردم استخر بارديگر قيام کردند، علی ابن ابيطالب، زياد ابن ابيه را به سرکوبی آنان
فرستاد . (گرديزی، رويه 251)
* مردم فارس و کرمان نيز شورش کردند و حکام و نمايندگان علی را از شهر بيرون راندند
و از دادن خراج و جزيه خود داری کردند و بقول طبری”علی زياد ابن ابيه را با جمعی
بسيار بسوی فارس فرستاد که مردم که مردم فارس را سرکوب کرد و خراج دادند . (طبری،
پوشينه ششم، رويه 150)
* مردم ری نيز در زمان علی، بار ديگر طغيان کردند و از پرداخت خراج و جزيه خود داری
کردند بطوريکه”در خراج آن ديار کسری پديد آمد”. حضرت علی، ابو موسی را با لشکری
فراوان بسوی ری فرستاد . بقول بلاذری ”پيش از آن نيز ابو موسی بدستور علی بجنگ با
مردم ری شتافته بود و امور آنجا را بحال نخستين باز آورده بود . (فتوح البلدان،
رويه 150)
* بقول ابن فقيه”در اخبار آل محمد آمده است که ری نفرين شده است زيرا اهل ری از
پذيرش حق (دين اسلام سرباز زنند . (مختصر البلدان رويه 111 .)
* پايداری مردم ری در برابر تازيان باندازه ای بر سران عرب گران آمد که امام حسين،
پيشوای سوم شيعيان، در نامه ای به فرماندار ری نوشت :”ما از تبار قريش هستيم و
هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ايرانی ها هستند . روشن است که هر عربی از هر ايرانی
بهتر و بالاتر، و هر ايرانی از دشمنان ما هم بد تر است، ايرانيها را بايد دستگير
کرد و به مدينه آورد، زنانشان را بفروش رسانيد و مردانشان را به بردگی و غلامی
اعراب گماشت . حاج شيخ عباس قمی سفينه البحار و مدينه الحکام و آثار، رويه 164
يکبار ديگر، از اينکه با شکيبايی به سخنانم گوش فرا داديد بسيار سپاسگزارم، گمان می
کنم تا آنجا که در پياله ی تنگ زمان امروز می گنجيد، بيهودگی سخن تازی پرستان ايران
ستيزی را که می خواهند بما بباورانند که: “ايرانيان با شنيدن فراخوان مسلمانان، به
معنويت اسلام پی بردند و صادقانه آنرا پذيرفتند !!!”و يا بگفته ی مطهری:”... اسلام
برای ايران و ايرانی در حکم غذای مطبوعی بود که به حلق گرسنه ای فرو رود يا آب
گوارايی که بکام تشنه ای ريخته شود !!! “، نشانتان دادم، و ديديم که نياکان شما، در
جای جای آن خاک نجيب، چگونه با دليرمنديهای سزاوار ستايش در برابر تازيان پايداری
کردند، و کوشيدند تا با گوشت و پوست و استخوان خود، از دين و زبان و فرهنگ، و ديگر
آيينهای ملی ايرانی پاسداری کنند، براستی ننگ جاودانه باد بر افعی زادگان اهرمن
خويی که می کوشند با دروغ و فريب و نيرنگ، راستينگيهای تاريخ را دگر گونه کنند، و
چند روزی بر ادامه ی فرمانروايی اسلام بر نيا خاک اهورايی ما بيفزايند . شرم و ننگ
جاودانه بر همه ی کسانی باد که در خوار داشت ايرانی و بزرگداشت تازيان ايران
ويرانگر می کوشند.
اگر چه می دانم که از شنيدن اينهمه بوی خون، دچار دل آشوبه شده ايد، و باز اگر چه
می دانم که شما جوانان دوست تر می داريد که سخن از عشق و دوستی و مهربانی بشنويد،
اما شما پسران و دختران خوب من، آينده سازان فردای ايرانيد، و آگاهی نسبت به آنچه
که بر سر مردم ما رفته است و هاه .... می رود، يک بايد ملی است، شما اگر خواهان دست
افشانی و پايکوبی بوديد، امشب از راههای دور و نزديک به اينجا نمی آمديد، شما برای
شنودن راستينگيهای تاريخ نيکان خود آمده ايد، منهم، اين راستيها را با همه ی تلخی
هايشان پيش روی شما می گذارم، اگر چه می دانم که دچار دل آشوبه خواهيد شد، اما
دليری کنيد و بشنويد، و بدانيد که اين افعی زادگان اهرمن خو با نياکان شما چه کرده
اند و هم اکنون با فرزندان ايران چه می کنند، من در بخش پايانی سخنم، می کوشم تا
برگهای خونين ديگری را از دستيازی تازيان به ايرانزمين فرا روی شما بگشايم، تا شما
با آگاهی از گذشته ی تاريک، راه آينده ی خود را برگزيند، و به روشنايی و شادی
برسيد، ايدون باد و ايدون تر باد .
* عبيد الله بن زياد فرماندار علی، مفرغ، فيلسوف و سراينده ی نامدار ايرانی را پس
از خوراندن داروی شکم روی، با شماری سگ و خوک و گربه، در قفسی کرد و در شهر بگردش
در آورد، در حاليکه آب از شکمش روان بود و آن جانوران برای فروبردنش به سر و کول
هم، و بر سر و کول مفرغ می پريدند، مردم را به تماشا واداشته بود . * ”... حسين بن
حلاج را با دست و پای بسته بزنجير، کشان کشان بسوی چوبه ی دار بردند و در راه
سنگبارانش کردند، نخست چشمانش را با ميله ی داغ سوزاندند و سپس زبانش را کندند، و
آنگاه يکهزار تازيانه بر بدن مرده اش نواختند و سر انجام در”راستای معنويت اسلام”،
پيکر مرده اش را بر دار آويختند !! .” منطق الطير عطار نيشابوری = تذکره الاوليا
برگهای 159 و 529
* خداش دانشمند ايرانی را زبانش را از ريشه کندند، چشمانش را با ميله های داغ کور
کردند، دستها و پاهايش را بريدند و سرانجام(برای نشان دادن معنويت اسلام)گردنش
رازدند.”
عمادالدين نسيمی، سراينده نامدار ايرانی را زنده زنده پوست کندند و سپس دستها و
پاهايش را بريدند و پاهای بريده اش را بعنوان سوغات برای برادرش نصيرالدين فرستادند
و پيکر تکه پاره شده او را هفت شبانه روز در شهر حلب بتماشا گذاشتند .
تبری می نويسد : دهها تن دانشمند ايرانی را دست و پاهايشان را بريدند و پيکرهای
آنان را به آتش کشيدندو سرهای بريده شان را بر ديوارها بنمايش گذاشتند . در
(مکتوبات ميرزا فتحعلی آخوند زاده) از برگهای 73 تا 75 می خوانيم که اين پيام آوران
معنويت اسلام پسر بچه های ايرانی را , آلت مردی شان را می بريدند و آنان را به
حاجيان مکه می فروختند، اين کار که تا زمان ميرزا فتحعلی آخوند زاده ادامه داشته و
هنوز هم بگونه ديگری در ايران اسلامی ادامه دارد، تداوم همان (معنويتی) است که ابن
اثير در رويه 50 از پوشينه سوم تاريخ کامل اسلام و ايران، بان اشاره می کند که:”...
بر مبلغ ماليات ساليانه در سيستان دو هزار غلام نابالغ و دختر نيز افزودند ..”.
و آخرين سخن در اين زمينه را از جرجی زيدان نويسنده نامدار عرب بازگو می کنم که د
رتاريخ تمدن اسلام می نويسد: ”تازيان بخاطر غارت و زن و اسير و برده به اسلام روی
آورده بودند .”.
اگر کسانی مانند مرتضی مطهری، و علی شريعتی، از(معنويت اسلام ) و پيشباز ايرانيان
از آن معنويت پدافند کنند و شبانه روز بگويند و بنويسند که زور و شمشيری در کار
نبوده است، و ايرانيان با آغوش باز اسلام را پذيرفتند، غمی نيست ..، اما آنجا که
دانش آموختگان ما برای بدست آوردن تکه نانی چنين می گويند، غمی هست وغم بسيار هم
هست.
من در شگفتم که برخی از هم ميهنان ما چرا تا بدين پايه از خود بيگانه می شوند که
با هر آنچه ايرانی است سر ستيز پيدا می کنند. پروانه بدهيد که من در اين مورد هم از
خود چيزی نگويم و گواه اين سخن را نيز از فرزانگانی بياورم که کارشان، و نامشان
شايان بهترين ارجگذاری است . مرتضی راوندی در رويه 54 از پوشينه دوم تاريخ اچتماعی
ايران می نويسد:”استاد فقيد محمد قزوينی، ضمن انتقاد بر مقاله يکی از فضلا در شفق
سرخ، به بعضی از علل و عوامل تسلط اعراب بر ايران اشاره می کند و از شاعر و نويسنده
بيچاره ای که جز قلم و دوات و کاغذ، سلاحی ندارد و بحکم ضرورت، ناچار است لغات عربی
را در محاورات و مکاتبات معمولی بکار برد، تا حدی دفاع می نمايد، می نويسد:
“اگر تقصيری در تاراج زبان عربی بر زبان فارسی بر کسی متوجه است، می دانيد بگردن
کيست ؟ اول بگردن خليفه ثانی عمرابن خطاب است که قشون عرب را بطرف ايران سوق داد،
دوم بگردن يزدگرد سوم که او و سرداران قشون او که با آنهمه قوت و قدرت و جاه وجلال
و جبروت و تمدن و ثروت، که يراق اسبشان از نقره بود و نيزه هاشان از طلا، نتوانستند
سدی در مقابل خروج آن عربهای پا برهنه ببندند، سوم بگردن بعضی ايرانيان خائن و عرب
ماب آن وقت (شبيه به فرنگی مابان و روس و انگليس پرستان امروزه که بلاشک نسبت اينها
به خط مستقيم، به آنها منتهی می شود) از اوليای امور و حکام ولايات و مرزبانان
اطراف که به محض اينکه حس می کردند که در ارکان دولت ساسانی تزلزلی روی داده و قشون
ايران در دوسه واقعه از قشون عرب شکست خورده اند، خود را بيدرنگ به دامان عربها
انداختند و نه تنها آنها را در فتوحاتشان کمک کردند و راه و چاه را به آنها نمودند
بلکه سر داران عرب را به تسخير اراضی که در قلمرو آنان بود و هنوز قشون عرب به آنجا
حمله نکرده بود، دعوت کردند و کليد قلاع و خزاين را دو دستی تسليم آنها نمودند بشرط
آنکه عربها آنها را بحکومت آن نواحی باقی بگذارند . کتب تواريخ، بخصوص فتوح البلدان
بلاذری، از اسامی شوم آنها پر است و يکی از معروفترين آنها ماهويه ی سوری مرزبان
مرو، قاتل يزد گرد است که بعد ها بکوفه آمد ... و حضرت علی به دهقانان خراسان حکمی
نوشت که جميعا بايد جزيه و ماليات قلمرو خود را به او بپردازند !!! (تو خود حديث
مفصل بخوان از اين مجمل !! ).
و همچنين بعضی از ايرانيها ی ديگرکه در بسط نفوذ عرب و زبان عرب فوق العاده مساعدت
کردند، مثل آن ايرانی بی حميت که برای تقرب به حجاج ابن يوسف (خونخوارترين سردار
اسلام)، دواوين ادارات حکومتی را که تا آن وقت بفارسی، (يعنی به پهلوی) بود، به
عربی تبديل کرد، يا مثل”خواجه بزرگ شيخ جليل شمس الکفات، احمد ابن الحسن الميمندی،
وزير سلطان محمودغزنوی، که پس از چهار صد سال از هجرت و خاموش شدن دولت عرب، در
خراسان و نواحی شرقی ايران، چنان اقدامی کرد . تازه آقای کافی الکفات از جمله
کفايتهايی که به خرج داد، يکی اين بود که دواوين ادارات دولت غزنوی را که وزير قبل
از او ابو العباس فضل بن احمد اسفراينی به فارسی تبديل نموده بود دو باره عربی
تحويل کرد . فی الواقع پاره ای ا ز ايرانيان به محض قبول دين اسلام گويا از تمام
وجدانيات و عواطف طبيعی که منافات با هيچ دينی هم ندارند، منسلخ می شوند !!. قتيبه
بن مسلم باهلی، سردار معروف حجاج که چندين هزارنفر از ايرانيان را در خراسان و
ماوراء النهر کشتار کرد و در يکی از جنگها بسبب سوگندی که خورده بود، اينقدر از
ايرانيان کشت که بتمام معنی کلمه از خون آنها آسياب روان گردانيد و گندم آرد کرد و
از آن آرد نان پخت و تناول نمود و زنها و دخترهای ايرانيان را در حضور آنها به لشکر
عرب قسمت کرد، قبر اين شقی ازل و ابد را پس از کشته شدنش زيارتگاه قرار دادند و همه
برای تقرب به خدا و قضای حاجات”تربت آن شهيد !!”را زيارت می کردند، ولی بزرگترين
شاعر ايران و بانی رفيعترين بنای مجد و شرف ملی ايران، يعنی فردوسی طوسی عليه
الرحمه را پس از وفات، بعوض اينکه قبه و بارگاه بر سر قبر او بنا کنند، معاصرين قدر
شناس او حتی جسد او را نگذاردند که در قبرستان مسلمانان دفن نمايند . مقتدای آنان
شيخ ابولقاسم گرکانی گفت”او مدح کننده گبران و کافران بود .”
در (تاريخ ايران بعد از اسلام) از نولدکه آورده اند که:”... در طبقات نجبا و بزرگان
کسانی بودند که خيلی زود برای جلب منافع و حفظ مصالح خويش تسليم دشمن گرديدند”.
آنانی که امروز، در گرماگرم تاراج ضحاک و افراسيابهای زمانه برای اينکه تکه نانی از
دست تازی پرستان فرمانروای بر ايران بستانند از”معنويت بدون شمشير اسلام”و پيشباز
ايرانيان با آغوش باز از اين معنويت دم می زنند، آيا نوادگان همين ها نيستند که
بگفته ی زنده ياد محمد قزوينی (به محض قبول دين اسلام از تمام وجدانيات و عواطف
طبيعی منسلخ می شوند ؟ .
سپاسگزارم